![]()
سلـــــــــــــــــام
احوال شما ؟![]()
چه خبرا ؟
خوفین ؟![]()
امروز می خوایم از درد و دل یه عزیز بحرفیم
بریم سر اصل مطلب:
به نام او
بنام پروردگار عشق و
به نام خدائی که حضرت زهرا را آفرید
تا مقام والای زن را به جهانیان نشان دهد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
نظرتان درباره این دل نوشته ای که یک آقا پسر نوشته چیه ؟
آیا شما هم همان نظر را دارید؟
آیا اینگونه دختری پیدا می شود؟
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که حتی
یک تار مویش را هم نامحرمی دیده باشد
زیرا موی های بلند زن یکی از زیبائی های اوست
و من دوست دارم همسر آینده ام زیبائی هایش را
فقط به خودم نشان دهد.
اما...
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که
بالاتر از مچ دستش را نامحرم دیده باشد
زیرا دستهای قشنگ زن یکی از زیبائی های اوست
و من دوست دارم همسر آینده ام زیبائی هایش را
فقط به خودم نشان دهد.
اما...
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که
ساق پایش را نامحرمی دیده باشد
زیرا پاهای لطیف زن یکی از زیبائی های اوست
و من دوست دارم همسر آینده ام زیبائی هایش را
فقط به خودم نشان دهد.
اما...
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که لباسی می پوشد که
حتی ذره ای از پستی و بلندی های سینه اش را نمایش می دهد.
زیرا سینه زن از قسمت های زیبای زنان است
و من دوست دارم همسر آینده ام زیبائی هایش را
فقط به خودم نشان دهد.
اما...
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که مرد
محرم و نامحرم برایش یکی باشد
اما…
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که صدای خنده اش را
مرد نامحرمی شنیده باشد
اما...
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که اگر یک زمانی
در یک محیط فاسدی قرار گرفت آن هم خدا را فراموش کند
و شیطان به او بگوید "یک شب هزار شب نمیشه"
اما...
من دوست ندارم با دختری ازدواج کنم که وقتی با یک مرد
نامحرم صحبت می کند با ناز و عشوه صحبت کند.
اما...
خلاصه برایتان بگویم من دوست دارم با دختری ازدواج کنم که
تمام زیبائی هایش را فقط برای همسر آینده اش نشان دهد
نه برای هر مرد نامحرمی
اما...
من دوست دارم با دختری ازدواج کنم که زیبائی هایش را
در زیر چادر نگه دارد و آنها را در ملا عام به نمایش نگذارد.
اما...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:28 توسط معینی
مداد سفید
همه مداد رنگی ها مشغول بودند
به جز مداد سفید هیچ کس به او کار نمی داد
همه می گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید مهتاب کشید
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد
صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد




[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:4 توسط معینی
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همگی تبریک میگم
دوباره شنیدن اون صدای قشنگ ربنا 
دوباره دوباره و دوباره .......
خدایا دوست دارم فقط به خاطر خودت 
دلم می خواد بگم اگه زندگی می کنم فقط و فقط به خاطر خودته 
هرکار کنم فقط به خاطر خودته اگه نفس می کشم فقط به خاطر خودته

و این بار مترسک ...
مترسک بوی یاس می شنود این روزها!
انگار که خدا مهمان زمینی ها باشد!
آدم ها البته، اعتقاد دارند که آن ها مهمان خدا هستند،
ولی مترسک این طور فکر نمی کند!
خیلی ها را می شناسد که خدا هیچ جایی در روزمرگی هایشان ندارد.
حتی به مشکل هم که می خورند سراغش نمی روند،
اما همه ماه رمضان را روزه می گیرند.
اصلا انگار این حوالی، فرشته هایی مامورند تا خدا را با چیزی شبیه نمک دان
روی زمین بپاشند! و آدم ها خواه ناخواه بوی یاس می شنوند
و به خدا فرصت می دهند تا کمی نزدیک تر بیاید. برای همین
ها ست که مترسک فکر می کند خدا مهمان زمین است
و بوی یاس را در سینه اش حبس می کند

[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:30 توسط معینی
سلام و صد سلام
وقتی که خاکم می کنن بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگا کنه
دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید
هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید
نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه.
بروووو آتیش به قلب من نزن . بذار نگاهت از یادم بره .
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره .....
برو نمی خوام ببینی خونه ی من خالی شده همدم من به
جای تو ریگای پوشالی شده اونکه می گفت میمرد برات....
دیدی راس راسی مرد
رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد..
بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی
بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی
نشونیه قبر منو بهش ندین خوب می دونم
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
بروووو آتیش به قلب من نزن .
بذار نگاهت از یادم بره .
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه
با من کلی خاطره ..... می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم ،غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه ی راهش داغی که موندش رو دل مادرررررر

ببخشید خیلی بی ربط بووود اما چون خیلی دوسش دارم آپش کردم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:8 توسط معینی




امشب شب مهمیه برو بچ باید امشب بیشتر از هر موقعی حواسموناااا
جمع کنیماااااا کاری نکنیم تو این شب عزیز خدای نکرده دل آقامون رو بشکنیماااااا .
اون جز ما دیگه کسی رو نداره هااااا امیدش به ما جووناس امید وارم حقشونا همگی ادا کنیم
سلام آقاجونم به قول شاعر : تو همون حس غریبی که ...
همیشه با من بودی و هستی . امشب شب میلاد شماست بزرگترین و عزیزترین
شب همه خوشحالن . همه میان تو خیابونا شربت ، شیرینی .اوووه آقاجون ببین
چیکار دارن می کنن برات اینقدر خوشحالن اون 206 رو ببین برا شما
ساسی مایکن گذاشتنو... . اینا دارن برا شما می رقصنو ... اینا براشما زن و مرد قاطی
پاطی برا یه بستنی تو سر و مغز هم می زننو..خوشحال باشین امت شماناااا
همونایی که دم از دلبر و عشق به دلبر می زنن آقاجون اون نی نی رو ببین
داره گریه می کنه .اون پژو پارس رو ببین دختر پسر توش دارن برا تو شادی
می کننا نمی فهمم ...چرا خوشحال نیستین ؟ همه که خوشحالن. همه
که شادن .همه که منتظرن . همه اونایین که تو شبای عزیزی مثل قدر
زار می زننا التماس می کننا همونایی که وقتی اسم تو میاد فریاد
ی زنن کی ظهور می کنی ؟ کمکشون کنین . براشون دعاااا کنین . دعا
کنین تو جوونی عاشق شما شن بفهمن عاشق شما بودن یعنی چی ؟
عشق به مولا یعنی چی ؟ آخر از همم یه نیم نگاهیم به من کنین .
بیش از هر زمانی نیاز بهتون دارم پس : کمکم کنین خیلی خیلی التماس دعاااا
برام دعا کنیناااا یه وقت نکنه فراموشم کنین آقا جون من نفهمم و فراموشکار
شما به بزرگواریتون ببخشین . خاطرتون خیلی عزیزه خیلی دوستون دارم نمی آیین ؟

[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:40 توسط معینی

از دل تنگ من اما ...
چه کسی نقش تو را خواهد شست







نرگس
کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران آورده بود بدست گرفت
جلد نداشت ام توانست نام نویسنده اش را پیدا کند : اسکار وایلد
همچنان که کتاب را ورق می زد به داستانی در باره " نرگس "
بر خورد کیمیا گر افسانه نرگس را می دانست جوان زیبایی که
هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند چنان
شیفته خود میشد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد در
جایی که افتاده بود گلی رویید که" نرگس " نامیدندش اما اسکاروایلد
داستان را چنین به پایان نمی برد می گفت وقتی نرگس مرد اوریادها
(الهه های جنگل )به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین،
به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود . اوریاد ها
پرسیدند چرا میگریی ؟دریاچه گفت :برای نرگس میگریم اوریاد ها
گفتند :آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی ....و ادامه دادند
هر چه بود ،با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم
تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی دریاچه پرسید :
مگر نرگس زیبا بود ؟ اوریاد ها شگفت زده پاسخ دادند :چه کسی می تواند
بهتر از تو این حقیقت را بداند هر چه بود هر روز در کنار تو
می نشست دریاچه لختی ساکت ماند سر انجام گفت :من برای نرگس
می گریم اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم برای نرگس می گریم ،
چون هربار از فراز کناره ام به رویم خم میشد میتوانستم
"در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم"
کیمیاگر گفت : ( چه داستان زیبایی )

[ ]
+ نوشته شده در ساعت16:24 توسط معینی










